آمار سایت

يك ماه است كه در خانه افتاده است و... چاپ ارسال

آقايى مى گفت: شبى در مسجد كوفه از قافله ى رفقا ـ به جهت زيارت حضرت سيّدالشهدا عليه السّلام ـ عقب ماندم، لذا به گريه افتادم و به امام زمان ـ عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف ـ متوسّل شدم.
 ناگهان ديدم يك اطاقى در مسجد وجود دارد كه كسانى در داخل آن هستند، نزديك رفتم و ديدم فلان شخص به صورت يكى از اهل علم نجف، روى تخت و عدّه اى پايين تخت نشسته اند. داخل شدم و سلام كردم و نشستم. آن شخص به من فرمود: عقب مانده ايد؟! تا يك مقدار از راه ما با شما هستيم. بعد از اين تنها مسافرت نكنيد. و اضافه فرمود: پدر شما در جوانى آدم شجاعى بود، و شما هم شجاعت او را داريد كه تنها مسافرت مى كنيد. و من هم خيال مى كردم كه اين شخص همان آقايى است كه در نجف است. تا اين كه همراه من آمد و با هم از نخلستان گذشتيم و از مواضع خطر عبور كرديم، سپس از من جدا شد، و من به رفقا پيوستم.

بعد به رفقا گفتم: فلان آقا سيّد را در مسجد كوفه ديدم و... دوستانم گفتند: آن آقا يك ماه است كه در خانه است و سكته كرده و تو مى گويى دو روز پيش او را در كوفه ديدم؟! متوجه شدم كه خود حضرت بوده است!
آقايى كه اهل علم بود مى گفت: بنده و يك شخص ديگر و يك پيرمرد شب جمعه ى گذشته(2) به مسجد جمكران رفتيم، ساعت دوازده شب بعد از خواندن نماز و توسّل و روضه خوانى سيّدالشهدا ـ عليه السّلام ـ ، رفيقمان براى رسيدن به خدمتش(3) خيلى اظهار اشتياق كرد.
سپس آقايى را ديديم كه آمد و دم محراب مسجد چهار ركعت نماز خواند، اما چه نمازى و با چه صداى دلنشينى! من از يك طرف و آن رفيقمان از پشت سرش، صداى قرائتش را مى شنيديم، تا اين كه آقا ـ عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف ـ بعد از نماز بلند شد و به طرف درِ مسجد حركت نمود، و من نتوانستم از هيبت او از جا بلند شوم؛ ولى رفيقمان تا دم درِ مسجد از پشت سرش رفت و آقا از مسجد خارج شد و من تا دمِ در ايشان را مى ديدم. سپس رفتم و از درِ مسجد به طرف راست و چپ نگاه كردم، ديدم غايب شده است و او را نديدم.

 
< بعد   قبل >